تبليغاتX
چوب خط ...
چوب خط ...

یه چیزی تو مایه های درد و دل!

دیشب به خودم به کارمان خندیـدم

دیشب به تـــلاش زارمــان خندیـدم

دیشب به غم من آسمان می بارید

مـن بر غــم خـنده دارمــان خندیـدم!



حاصل یه شب بارونی ...
نوشته شده در جمعه 11 آذر1390ساعت 1:32 توسط امید| |

آنقدر نیامدی که پنجره چشم بسته شد

از انتظار آمدن تو  ایـن چشم خسته شد

آنشب دلـم برای آمدنت بیـدار مانـده بود

آنقدر نیامدی که حرمت آن شب شکسته شد ...!



احساسم را احساس کنید ...


نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان1390ساعت 23:3 توسط امید| |

ای اشک می چکی و غم تو تمام می شود
در چشم غم زده من ازدحام می شود
آهسته روی گونه من سرازیر می شوی
آهسته صبر و طاقت من تمام می شود

من خسته ام نه به این خستگی ولی چرا
دل بسته ام نه به این دلبستگی ولی چرا
از دل شکستگی چه بگویم این بغض می شکند
چیزی نگو که این دل اسیر کلام می شود

ای اشـک غــمِ من یکی دو تا که نیست
دردِ دلِ گرفته من ، یکی دو تا که نیست
من پلک می زنم و تو سرازیر می شـوی
اینگونه قصه نانوشته من تمام می شود!
نوشته شده در سه شنبه 5 مهر1390ساعت 1:21 توسط امید| |

حال من ... خوب است
می شود ساخت ...
هرچه باشد زنده ام ... شعر می خوانم ...
حتی اگر حوصله اش باشد می خندم!

آسمان هم مثل من دلتنگ است ...
بیشتر وقت غروب ...
آسمان هم هر روز ... درد ها را می بیند ...
گریه را می شنود ...
صبح هایش اما ... مثل دریا آبیست!

دل من وقتی می گیرد
برای واژه شعری دست دراز می کند ...
بی خود نیست
آسمان هم گاهی هوس پرواز می کند ...

نوشته شده در پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت 0:5 توسط امید| |

یه روزی آرزوم این بود
بتونم آسمون باشم
خودم تنهای تنها و
پناه دیگرون باشم ...

ولی حالا دلم می خواد
من و خورشید و ماه ، ما شیم
تو قلب آسمون باشی
و ما هم عاشقت باشیم...!


قسمتی از یک ترانه ... خلاصه و مُفصل!
نوشته شده در دوشنبه 30 خرداد1390ساعت 1:2 توسط امید| |

اینجا نخواهم ماند
اینجا دلم غبار می گیرد ، زنگار می شود
نخواهم ماند و نخواهم پرسید
که ساعت چند است؟

سهم من از فردا
یک بغل وقت فراغت
یک سبد آشفتگیست
و چراغی که زیر نورش
دفتر شعرم را سپید خواهم کرد

ملالی نیست اگر امروز ابری بود
و یا دیروز برف می بارید
مهم اینست
که امشب آسمان زیباست
و من
اندازه یک کودک ده ساله خوشحالم ...

برای من
هم اینکه مادرم آرامشی دارد
و یا
چشم پدر آرام و خندان است
به این عمر ملالت بار می ارزد!
نوشته شده در شنبه 7 خرداد1390ساعت 2:29 توسط امید| |

دوستتان دارم!

باورم کنید ...


به همین شعر قسم ، سخنم بی رنگ است ...


من به لبخند پر از مهر شما ، وقتی می نگرم

خنده ای آبیِ آبی به لبم می آید ...

و پر از احساسم ، وقتی می شنوم

شعر هایم را می خوانید!


شعر من شفاف است

همه چیزش پیداست!

نقطه هایش ... سر خطش ...


شعر من هرچه نباشد

خالی از عاطفه نیست ...

ارزش لحظه ای از وقت شما را دارد ...!


دوستتان دارم!

قدِ یک ... نه دو ... نه  ... صد شعر قشنگ ...

و هـــــــــزار فصل بهـــار!


از سر لطف شما

کاغذ خالی من

بیش از این خالی نیـست!


تقدیم به هـــــــمه ی شما!


نوشته شده در جمعه 19 فروردین1390ساعت 1:48 توسط امید| |

سنگ روی سنگ می گذاری تا آسمان دل

جایی برای نفس کشیدن باقی نمانده است ...

گویی بجای منظره ی گرمای آفتاب

دستی درون سینه تو آتش نشانده است!


یخ بستی و به مشت یخی کوفتی دل مرا

با تیغ تیز خشم بهم دوختی دل مرا ...

امشب تمام وجود من از فریاد پر شده

اما درون حنجره ام نایی نمانده است ...


در زیر ضربه های تو این دل درد می گرفت

خاموش بود و سرد ، ولی درد می گرفت

در حفره ی دلم امشب جای خدا کجاست؟

امشب برای خودم هم جایی نمانده است ...!



خودمم نفهمیدم چی نوشتم ...!


نوشته شده در شنبه 14 اسفند1389ساعت 3:5 توسط امید| |

خوش آمد! ... قطره اشک انتظار من
قدم بر روی چشمانم نهادی مونس هر شب
شبی سرد است ، می مانی؟
هوس کرده دلم یک شعر طولانی

نمی دانم چه می خواهم
نمی دانم چرا با روز های رفته همراهم

گذشته چون نمک بر روزهای زخمیم
امروز شاید خنده ای بی روح و اشکی که ز باغ چشم می روید
و فردا زهرخندی بر تمام بودنم ...

درمانده ام ای دوست
در خود مانده ام ای دوست
گمانم شعر خود را اشتباهی خوانده ام ... ای دوست!

شبیه بغض بی جایی
که هرجا می روی جا در گلو خوش کرده و
راه نفس را سخت می بندد
درون خویش درگیرم!

ندیدی وقتی از لبخند خود سیرم
چگونه با تو و با بوسه هایت گرم می گیرم؟

نفس در سینه ی تنگم گره خورده به یک احساس نا معلوم ...

خوشی ها را ز قلب خویش می رانم
تمام شب برای دیدنش بیدار می مانم
گناهم چیست؟
من شاید الفبای شکستن را نمی دانم

همین مقدار هم کافیست ...
نمی دانی که آرامش عجب احساس زیباییست!

جاری باش
سحر انگار نزدیک است
برای گفتن یک شعر طولانی گمانم اندکی دیرست ...!
نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت 19:0 توسط امید| |

این روزها برای دیدن تو دل ، تنگ می شود
با اینکه کوچک است ، ولی دلتنگ می شود
از دوری تو به رو ، رنگ و رو نمانده است
کافیست نام تو آید ، هزار رنگ می شود!

این روزها زمین و زمان را به شعر می کشم
ای داد! که هرچه می کشم از شعر می کشم
آن حسرتی که از سکوت تو در چشم مانده بود
با شعر و اشک شسته شده کمرنگ می شود!

این روزها که دلخوشی چشم ، خواب توست
بی تاب تو نشسته و گویی در آب و تاب توست
ای چشم من به راه تو و تو غافل ز راه من
این راه در آخر ، اسیر دل سنگ می شود!

این روزها درون وجودم شوری به پا شده
آهنگ زندگانی من ، شور و نوا شده
دارد حضور تو در حافظه ام ، کم رنگ می شود
این روزها برای دیدن تو دل ، تنگ می شود!
نوشته شده در جمعه 8 بهمن1389ساعت 2:38 توسط امید| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت